مرا از خود بدان اي هموطن هر جاي ايراني
اگر تركي و كردي يا لري يا اهل گيلاني
مرا مهر تو باشد در دل و با صدق دل گويم
تو را خواهم اگر ساكن بهر جايي ز كيهاني
اگر بهرترقّی بشر هم عهد وپیمانی
بباید گویمت ایندم که بهرم بهتر ازجانی
وگر عِرق ِ وطن داری خوشا برتو خوشا برمن
چرا ؟ چون این وطن جان است بهرمن "توجانانی
بُوَد معیارسنجش بر بشر نیکی ّ ودانایی
خِرَد ورزی واعمال نکو " پندار وبینایی
وگر خود " کان دانش باشی امّا ازعمل عاری
درخت بی ثمر باشی وگر عالِم به دنیایی
اگرهم بی ثمر هستی بشو چون سرو آزاده
که باشی سایه افکن برسر ِ دلدار ودلداده
ودیگر چوب مرغوبت رساند بهره برمردم
وهم باشی نماد مردمان خوب وآزاده
اگر گویی ز مَردم بهترَم حتما تونادانی !!
نه ئی آگاه وعالِم " ازچه گویی بهتراز آنی ؟!
وگرگویی که قومم بهتر از اقوام وملتها است
یقینم می شود چیزی ز انسانها نمی دانی !!!
اگر نادانی !!! وباشی نماد مرد م آزاری
ویا با امر وفرمانی بلا برخلق می باری
ترا گویم بخود آی ورها کن ظلم وجورت را
چرا ؟ چون عضومایی " لیک ازمهرو وفا عاری !!
برایت آرزو دارم که ازاین راه برگردی
که چون پایان این ره منتهی گردد به نامردی
تو ازخوبان چه کم داری تفکر بایدت ایندم
تو باید شهره گردی بردلیری وجوانمردی
تفنگت را زمین بگذار اینک فصل گفتار است
که انسان را شعوروهمّت وعقل وخِرَد " یار است
تفنگ ِ دست تو بانی قتل وجرح وخونریزیست
تو انسانی !! و ا ین کرداربرانسان گرانبار است
تو باید حافظ ناموس خلق و یاورش باشی
توحافظ برحریم خانه وبوم وبرش باشی
اگرقانون شکن یا اجنبی این کار بنماید
تو باید یاری مردم نموده دشمنش باشی
قسم برمردم آزاده عشقت برسرم خواهم
سرافرازی وآزادی این بوم وبرم خواهم
نه مرگت خواهم ونی خواری وذلت برای تو
به حق سوگند بهبودیّ تو هم کشورم خواهم
بُود این زندگانی هدیه برهرصاحب جانی
ازآن برتر" بُوَد اصل کرامتهای انسانی
چرا دریورش خود هردورا منکوب می سازی ؟
اگر جان را خدا داده چرا باید تو بستانی ؟
چراخوانی خدا را باصفات خاص انسانی ؟
کجا ایشان نیابت داده " جان خلق بستانی ؟
زبانم لال کی باشد همو درمانده ومهجور ؟
بسان ذات یک انسان " که "حقش راتوبستانی ؟ !!!
تورا خوانم برادر " چونکه از بوم وبرِ مایی
توفرزند همین ملت واهل میهن مایی
رها کن نفرت وکینه به مهر وعش روی آور
که درآغوش (مهر ) مردمان یابی تو ماوایی