|
چند ماه قبلتر نوشتم که برای اولین بار بعداز سیزده سال بهار ده را دیدم .نمی دانم اسمش را باید اتفاق گذاشت یا چیز دیگری ولی امسال برای اولین بار بعد از این سیزده سا ل برف و بوران منطقه را هم دیدم.
البته دلیلش فوت یکی از اقوام بود .شاید هم این رجعت های گرم وسرد یک تقدیر محتوم باشد تا حادثه .
اینکه بعد ازیک نوع چالش ذهنی با موضوع فرهنگ بومی و میراث پدرانه و غیره که احتمالا با اشناشدنم با سایت دیلمستان شروع شد باید به واسطه هایی به ده میرفتم، در بزنگاه سرشلوغی های ده ذهنم را به خود مشغول کرده بود .
شادی بهارانه ی چندماه قبل ده و مرگ قدیمی ترهای ده (در شبی که اختصاصا باید در طول این چند ماه بوران و برف میزد و فرزندان و اشنایان دور و نزدیک را که کوله بار خبر داغ عزیزی را به دوش می کشیدند در جاده های تاریک و پربرف در راه ها باقی میگذاشت) لحظاتی بود که صادقانه بگویم کمی احساساتم را و شاید بیشتر از ان اندیشه ام را دچار تزلزل و تسلسلی انی که در پی خود شاید همراه با یک دوره دلمردگیست اورد .
ما ادمهای عصر جدید یادگرفته ایم که حرف بزنیم و در واقع این کاریست که خیلی خوب بلدیم ؛می توانیم هرجور فلسفه بافی کنیم ،مرگ و زندگی را به چالش بکشیم از خیلی چیزها دفاع کنیم و خیلی چیزها را نابود کنیم و مطمئنا مطمئنیم که هیچ شباهتی با خدابیامرز دن کیشوت نداریم .در واقع نه تنها خود را شوالیه ای بی نشان و گم شده در یک لامکان که هیچ تعلقی به ما ندارد نمی دانیم بلکه برعکس خودمان را شوالیه هایی پیشاهنگ در دفاع از ارزش های فردای جامعه بشری می دانیم .ارزش هایی که عوام نسبت به انها بی اطلاعند!ودر عوض ما منجیان اینده انها سرپردردی برای اگاه سازی و شعوراندن!انها نسبت به این مسایل داریم و مطمئنا سرشلوغی این اگاه سازی ما را از انکه به جای تعریف از زندگی ان را درک کنیم وا میدارد.شاید بتوان صریح تر گفت که تلاش برای رسیدن به جذبه ای فراتر از قواره های زندگی ما را از جذبه خود زندگی نیز دورمیکند. من نمی خواهم پشت پا به تمام میراث روشنفکری داشته و نداشته ی مان ! بزنم بلکه برعکس حتی میخواهم گستاخانه خودم را به این دلیل که نسبت به احساسات درونی ام اعتراف کننده ای پاک نهادم یک روشنفکر به حساب بیاورم (انهم از نوع واقعی اش که فقط در افسانه ها یافت میشود).
مشکل اساسی من این است که چرا باید مدافعان دروازه های شهر با این تصور از شهر عمر بگذرانند:(جایی که پشتشان به انجاست و اگر به سمت ان روبرگردانند از دفاع غافل مانده اند و زمینه ساز نابودی اش شده اند )؛اگر مشکل ما این باشد که عده ای در شهرند که تصورشان برعکس ما این گونه است:(شهر مکانی برای کسب و کار و عیش و سعادت و ...است) ادمهای کم بینی خواهیم بود.
شاید هم همان غرور ذاتی باعث شود که حتی در نزد خود نیز از اینکه مدافعانی ابدی لقب گرفته ایم پشیمان نباشیم و به جیره خشک خود در صحنه نبرد قانع اما ترس واقعی این است که شاید تخمین درستی از میزان هجمه دشمن نزده ایم .ایا این خیل عظیم محاصره کنندگان زیست بومهای سنتی و اخلاقمندی های انسانی جنگاورانی زره پوشند یا جنگل روانی اند که در چشم مکبث جنون زده سفیر مرگ به نظر می ایند.
می دانید مشکل من دور بودن از عیش و سرخوشی زندگی و نوعی میل برای رهایی زره و کلاه خود و حرکت به سمت بازار مکاره شهر نیست و ابدا هم نمی خواهم تشکیکی در قداست انچه از ان دفاع میکنیم وارد کنم بلکه مشکل من در انجاست که چرا مقداری از روح این جذبه بی کرانه و اسایشش ما را در بر خود نمی گیرد.
چرا نمی توانیم به اسودگی یک پیرمرد روستایی به سر زانوهایمان در طویله ای بنشینیم و گوساله ای را نوازش کنیم .چرا نمی توانیم مانند مادربزرگ های ده هر چند در ناخوشی از دیدار اشنایان و عزیزان انقدر خوشحال شویم که انگار جهانی را به ما داده اند ،چرا اشک های بی شتاب و صبوری های پرصواب دور و نزدیکان بدرقه کننده یک جنازه برایمان انقدر گنگ است وچرا مرگ نه برایمان وحشت افرین است نه شادی افزا و مجالس جشن هم به بالماسکه هایی ازسرخوشی گذشته شبیهند.
اگر تمام اینها برای این است که ما روشنفکر نام گرفته ایم شاید بهتر باشد که عطای ان را به لقایش ببخشیم. من اعتراف می کنم که گاهی اوقات به سرم میزند ای کاش یک روستایی بودم در سالهای واپسین زندگی ام با بهترین امیدهای سرخوشانه برای نوه ها و نتیجه ها تا یکی از ان نوه های خواب زده که تک تک درخت ها و خانه های روستا را فریم ها ی ثابتی برای عکاسی می بیند.
|