• رودبار الموت در يك نگاه:                       

يكي از بخش هاي رودبار و الموت مي باشد .

منطقه رودبار و الموت در سال 1383 به دو بخش رودبار الموت و رودبار شهرستان تقسيم شد.

       رودبار و الموت تا قرن هفتم با عنوان رودبار معروف بوده و در كتاب‌ها نامش "رودبار" آمده است. پس از آن به دليل حضور ياران حسن صباح در این منطقه، "الموت" معروف تر شد.

مركز اين بخش معلم كلايه مي باشد.
  قلعه حسن صباح در روستای گازرخان در بخش رودبارالموت قرار دارد .

زبان ديلمي رودبار و الموت همان زبان ديلمي اي است كه در طالقان و رودبار شهرستان و رودبار زيتون استفاده مي شود.

مردم این منطقه در بخش رودبارالموت با مردم تنكابن ارتباط فرهنگي و معيشتي بسيار داشته اند.

واژه الموت دو بخش است: جز اول اله و جز دوم اموت.

واژه (اله) هنوز در زبان مردم رودبار الموت به معنی عقاب است. جز دوم آن (اموت) را بیشتر پژوهشگران مصدر آشيانه دانسته اند (2 زير نويس). در گويش مردم الموت، الموت آشيانه عقاب است.

ساختار زبانی مردم آن، که روزگاری جزو ديلمان بزرگ بوده اند، با زبان ديلمی و گيلکی، که در بخش جلگه نشين کناره دريای خزر گويش می شود يکيست. که همان مراقی (که هم چنين به تاتی نيز شناخته شده است، ولی؟؟) است و در بخش گسترده ای از الموت و رودبار گويش می شود، که ريشه آن به زبان پهلوی باستان برمی گردد. زبان کردی نيز در ميان روستائيانی (بيشتر در دور و بر لوشان) که روزگاری بزور بدان جا کوچ داده شده اند، گويش می شود.

چند نمونه از گويش مراقی:
نکوئيش؟ : خوبی؟
اورتا : (به گويش قزوينها می شود: اون ورتر) يا (آن سوتر يا آن طرف تر: فارسی روزمره)
بجين : بگو
نومت چيه؟ : نامت چی است؟
چن کری؟ : چکار می کنی؟
کت قولی: بچه
زوله: پسر
کيله: دختر

در زمينهای کشاورزی الموت گندم و جو و برنج و سبزيکاری می شود و باغهای ميوه بسياری نيز دارد، بخشی از درآمد مردم از راه دامداری و پشم و پوست و گوشت و جهانگردان و گردشگران بدست می آيد.

قلعه الموت

دژ يا قلعه الموت که حسن صباح پيشوای اسماعيليان ايران، آن را به تختگاه و ستاد فرماندهی و آموزش نظامی و علمی هواداران خود برگزید، در شمال شرقی روستای گازرخان بر فراز کوهی يک پارچه سنگی و پر شکاف و سرخ رنگی که از زمين بيرون زده، در بخش خشک کوههای البرز ساخته شده که پيرامون آن از هر چهار سو پرتگاه است. گازرخان يکی از سرداران سپاه هولاکو بود که پس از به چنگ آوردن دژ، بدستور او حاکم بخش الموت شد. تنها راه دسترسی به قلعه، راه بسيار باريكيست كه از بخش شمالی آن می گذرد (عکس شماره 10) و با ساختن برج و ديوارهای بلند بر فراز آن، از آن نگهبانی می شده است. اين دژ در دو بخش پايينی و بالايی ساخته شده که بخش بالايی کمتر آسيب ديده است. دامنه جنوبی قلعه شيب بسيار تندی دارد، (در جايی که امکان گذر داشته) گودالی به درازای 50 و پهنای 2 متر در سنگ کنده شده که آنرا از آب پر می کرده اند. يکی از شگفتی های اين قلعه آبراه های سفالی (به قطر 10 سانتی متر) و پيچيده آن است که آب چشمه ای را به دژ می رسانده و در حوضچه های بزرگی انبار می شده است

گفتنيست که، سپاهی که برای دستيابی به قلعه ها، راهی الموت می شده، پيش از همه می بايستی با آن همه ساز و برگ و جنگ افزارهای سنگين و اسب و خر و پياده، فرسنگها از کوه های سنگی و بلند، راههای باريک بر لبه پرتگاه ها، رودخانه های پهن و خروشان را پشت سر بگذرد و از شبيخوانهای اسماعيليان جان بدر برد و پس از اين همه، تازه خود را در پای ديواره قلعه بيابد، که گشودن آن، خود گره ايی کور و شايد باز نشدنی می نموده است.
حسن صباح نزديک سی و پنج سال با زندگی در اين دژ پيروان خود را رهبری می ‌نموده است و می گويند که تنها دو بار بر بام آن رفته (و اين هم يکی از آن افسانه هاست) و گرنه هميشه سرگرم خواندن و نوشتن در باره راه کارها و برنامه جنبش خود بوده است. آنچه امروز پس از آن ويرانگریها، چه بدست دشمنان و چه بدست طبيعت، از ساختمان دژ برجای مانده، آب انبارهای سنگی پر از ماسه و برج ها و ديوارهايست که با سنگ و گچ ساخته شده و دو اتاقی است که در دل کوه، در سنگ، و چند متر پايين تر در زمين سنگی قلعه کنده شده (عکس شماره 11). در گوشه يکی از اتاقها حوضچه ايی است که هميشه در آن آب است و گفته می شود که بايد از راه آبراه های زير زمينی به آب انبارهای ديگر راه داشته باشد، چگونه؟ کسی بدرستی نمی داند. اين اتاقها از راه باريکی بر لبه پرتگاه به بيرون راه دارد. اتاقکها و راه پله سردخانه زيرزمينی و ديوارهايی نيز زير خاک پنهان بوده اند که، به تازگی از سوی باستان شناسان بيرون آورده شده اند. از فراز قلعه، در جنوب، دشت روستای گازرخان، نمايان است که جايگاه آموزش نظامی فدائيان اسماعيلی بوده است.
در مسجد روستای گازرخان، در پای قلعه، چند تن از سران اسماعيلی به خاک سپرده شده اند، ولی کسی از آرامگاه رهبر و پيشوای آنها، حسن صباح، آگاهی ندارد. و اين هم يکی از آن شبه هايی است که حسن صباح در پيرامون خود، و شايد هم بدرستی آفريد. تا پس از مرگ، دست کم آسوده و بدور از کينه اين و آن بيارامد.

  

برگ نخست |  موقعيت جغرافيايي | توابع | آلبوم عكس | معلم كلايه | ديلمستان